احمد بن محمد ميبدى

488

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

يوسف چون نام پدر شنيد بسيار بگريست ، اما نقاب بر چهره بربسته بود و ايشان ندانستند كه وى مىگريد . آنگاه غلامان خويش را بفرمود كه بارهاى ايشان جز به حضرت ما مگشائيد و پيش از آنكه ما در آن نگريم در آن منگريد ! ايشان همه تعجب كردند كه اين چه حالست و چه شايد بودن ؟ چندان بارهاى قيمتى از اطراف جهان بياورند ، گوهرهاى پربها و زر و سيم نهمار ( بسيار ) و جامه‌هاى الوان ، هرگز نگويد كه پيش من گشائيد ، لا بدّ اينجا سرّى است . سرّش آن بود كه اين‌بار محقّر و ناقابل ( كه بضاعتى مزجات و خرواركى چند از پشم ميش و موى گوسفند و كفشهاى كهنه بود ) هر تار موى آن حامل عشقى و حامل دردى بود از دردهاى يعقوب . اگرنه درد و عشق يعقوبى بودى ، يوسف را با آن موى و چشم چه كار ؟ آنان شرح حال پدر و برادران را گفتند ! مرا تا باشد اين درد نهانى * تو را جويم كه درمانم تو دانى لطيفه : خداوند يكتا ، صدها هزار سال عبادت و تسبيح ابليس در صحراى لاابالى بباد داد ، تا آن يك نفس دردناك به حضرت عزّت خود برد ! كه نالهء گناهكاران از آواى تسبيح‌خوانان نزد خداوند محبوب‌تر است . پس يوسف بفرمود كه ايشان را هريكى شتروارى بار بدهيد و بضاعتى كه دارند از آنان ستانيد و ايشان را گفت : در بازگشتن ، بنيامين برادر خود را هم بياوريد و يعقوب آن فرزند را به بوى يوسف كه برادر پدر و مادرى او بود نزد خود نگاه مىداشت تا مايهء دلجوئى او باشد و بوى گل را از گلاب جويد ! و براى او غم‌گسارى باشد . گفته‌اند بنيامين را بدان سبب خواند كه به گوش وى رسيد كه همه انس دل يعقوب به ديدن بنيامين است و او را دوست مىدارد و به جاى يوسف مىدارد ! يوسف را رگ غيرت برخاست گفت : پدر دعوى دوستى ما كند و آنگه ديگرى را بجاى ما دارد ! و با او آرام گيرد ، از پيش او بربائيد و نزديك من آريد تا غبار اغيار به صفحهء دوستى ننشيند ، كه در دوستى جاى شركت نيست و در يك دل جاى دو دوست نه ! آمد بر من كارد كشيده بر من * گفتا كه در اين شهر تو باشى يا من ! 65 - وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ . آيه . چون بارها را باز كردند ، بضاعت خويش در آن ميان ديدند ، يعقوب گفت : من در عزيز مصر جوان‌مردى تمام و گرمى عظيم مىبينم ، بضاعت از راه شفقت از شما بستد و براى نفى خوارى و مذلّت آن را پنهانى ردّ كرد ! كه اگر در ظاهر ردّ كردى . خوراك كه دادى بر سبيل صدقه دادى ! و صدقه ستاندن شما را نپسنديد ! اين است كرم لايح و فضل لايح ، يعنى مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذيرنده ! گويند : عارفى بزرگوار به خانهء درويشان شدى و ايشان را زر و درم بردى ، گفتى اين نزد شما وديعت مىنهم تا آنكه من بخواهم ، پس از سه روز كس فرستادى بر ايشان و خواهش نمودى كه چون از من سوگندى بيامده كه آن وديعت باز نخواهم و به كار من نيايد ، اكنون شما اندر رفع خلل معيشت خويش به كار بريد تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذيرم . بزرگان صدقه را به درويشان اين‌سان دادى . بزرگوارى حسين بن على ( ع ) نوشته‌اند حضرت حسين چون درويشى را ديدى گفتى : تو را كه خوانند ( نام تو چيست ؟ ) و پسر كه اى ؟ درويش گفتى : من فلان پسر فلان ، حسين گفتى : نيك آمدى كه از ديرباز من جوياى تو بودم كه در دفتر پدر خويش ديده‌ام و پدر تو را چند درم بر پدر من است اكنون مىخواهم تا ذمّهء پدرم را از حق تو فارغ گردانم ! - و بدين بهانه عطا به درويش دادى و منّت بر خود نهادى !